خلوت پائیز...

 

در خلوت کوچه های پاییز بازم به یاد خاطرات باتوبودن شروع به قدم زدن کردم.

بازم از کوچه خاطره ها مثل همیشه بدون تو عبور کردم، درخت سرسبزی که همیشه تورو به یاد من می آورد تن به زردی پاییز سپرده بود وتمام برگهای خودش رو ارزانی کوچه خاطره ها کرده بود.

صدای خش خش برگها بازم تورو به خاطر من می آورد انگار داشتم روی خاطره های با توبودن قدم میزدم.

 شب نم ناکی بود اما آسمون هم مثل دل تنگ من قدرت گریه کردن نداشت شاید دل آسمون هم مثل دل من تنگ شده بود .

 

 

اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند وصدای قلبت آبرویت را به تاراج میبرد مهم نیست .. .. ... .. .... ؟!

 

مهم این است که فقط باشد زندگی کند ، لذّت ببرد و نفس بکشد

 

 

 

/ 23 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
▃▅▇ نگين بهترين دختر دنيا ▇▅▃

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود. عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه می شد. بالاترین نقطه زمین، شانه های پدر بود. بدترین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند. تنها دردم، زانوهای زخمی ام بودند. تنها چیزی که می شکست، اسباب بازی هایم بود. و معنای خداحافظ، تا فردا بود.

هستی

سلام شب خوش.. اگر خنده را فلج كني، گريه را نيز فلج كرده اي. تنها كسي كه مي تواند خوب بخندد مي تواند خوب گريه بگريد و اگر بتواني خوب بخندي و خوب گريه كني، زنده اي!

☂ JONOoBi

درود شبــــــــ آرام [گل] زیباستـــــ پاییز . . . سپاس [گل] [گل] ___________________________ « خداوند زیرکـــــ است اما بدخواه نیست . » آلبرتــــــ انیشتن [گل] [گل] [گل]

آنشرلی

سلام.وب جالبی بود. موفق باشی[گل]

♥AfsoOn

نمی دانم چرا ، کجا ، تا کی ، برای چه ولی رفتی بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی pish manam bia[گل]

مرضیه

وبلاگت زیباست تبریک میگم

کلبه شعر

مشکل همین جاست که دیگه نفس نمی کشه ...

خاطره

بــاور كـــن..! ايـــن بــار تــــورا مي نـــويسم بـــا اشــك هــايـــم نـــامــت را بـــر روي تـــمــام ابـــرها تــا بـــاران تنــها تـــو را ببــارد اين روزهـــا ، چـــترها هــم بـــهانه ي آمــدنت را مي گيرنــد! واي به حـــال روزگـــار مـــن